تبليغاتX
حرفهای همینجوری........
من به این اعتقاد رسیدم که خداوند انرژی بی پایانی به مادران هدیه داده است. ! خیلی وقتها درس خوندن توی دانشگاهای اینجا با شب نخوابی و درس و امتحان و کارهای خونه و بچه آبله مرغون زده کار حضرت فیله و نفس می خواد. تازه به شرطی که همه چیز تو خونه اوکی باشه....
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 5:37 PM توسط نوشا |

دیشب تا خود صبح انگار رفته بودم مهمانی .اون هم کجا ؟ جایی بودم با دخترکم و میزبان کسی بود که سالیان سال عاشقانه دوستش داشتم.او هم در خواب من ازدواج کرده بود و بچه داشت .داشتیم از قدیمها حرف می زدیم و روزهایی که گذشته بود و جالب این بود که هر دو پیر بودیم.اینقدر از این گپ د وستانه که با        هم خاطره مرور می کردیم سبک شدم که انگار واقعا اتفاق افتاده است!!!!!!!!

بهش اصلا فکر نمی کنم یا بهتره بگم سعی کردم این کارو بکنم.امروز مثل همیشه اینجا ابریه و من عجیب دلم هوس دیدن اون دخترک و پسرکی را کرده که سالها تنهایی یا دسته جمعی میرفتند رستوران لاوین ...سانسهای آخر شب سینما فرهنگ بعدش هم ساندویچ بهار و آبمیو ها ی  سر دزاشیب...یا بشینند توی خونه و به ترک دیوارهم بخندند و پیتزا دربه در سفارش بدند و جوکهای بی مزه برای هم بگند.سانازم یادت بخیر عزیز دلم.........کاش بودی باز برامون به زور برنامه های فرهنگی و تفریحی می ذاشتی. وای که چه دروغهایی تحویل ما مانامون می دادیم. !!!!!شبهای جاده...  مهمونی های الکی خوشی...دعواهای از سر سیری.....وای که چه روزهایی بود.مطمنم برای همه افراد اون اکیپ  یه بازه زمانی خاصی از زندگیشونه که دیگه تکرار شدنی نیست و زیباییش هم به همینه.

حالا اون آدمها هر کدوم یه گوشه دنیا مشغولندبه جز یکیشون که دیگه نیست...

وای از ذهن نا خودآگاه ...که آدم را    به       کجا ها می بره  ..من برگردم  به زندگی الانم که بانو خونه را گذاشته رو سرش.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 9:51 AM توسط نوشا |

۱- من از این همه پرویی خودم موندم هی میرم امتحان رانندگی می دم هی رد می شم اون هم با هزینه سر سام آور اینجا........ولی باید آخرش بگیرمش .ایران یکی از کشورهایی هست که گواهینامه اش را اینجا قبو ل نمی کنند و اونو اصلا تبدیل نمی کنند بنابراین باید دوباره امتحان بدم.

۲- از وقتی اومدم اینجا واسه همه چیز هی امتحان دادم فقط واسه زایمانم امتحان ندادم.

۳- امی جانم هم خوبه   ۶ ماهش شده به همین زودی ...سرما می خوره ..صداهای جدید در می اره ...سرلاک شروع کرده ..میوه له شده و از این حرفها.

۴- از فوریه درسمو شروع می کنم مدارکمو + ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ امتحاناتی که دادم قبول کردند و فوقو شروع می کنم.

۵- چرا همه فکر می کنند که من اگه خیلی ازش حرف نمی زنم میشه نتیجه گیری کرد که زندگیم بی مشکله؟؟؟؟؟؟؟ نه بابا جون همه اش که قند و عسل نیست ولی گفتن خیلی چیزها دردی را از من دوا نمی کنه...همین!

۶-  من دارم از حالا تا تابستون سال بعد که شاید بریم ایران و شاید هم بریم عروسی وزن کم می کنم ای ایییییییییییی جوابکی هم می گیرم البته ورزش نمی رسم بکنم .

۷- من کلا آدم تنبلی نیستم در تمام عمرم حتی در زمان حاملگی هم نمی تونم بیشتر از ساعت ۷-۸ صبح بخوابم  اما الان همه اش دارم می دوم تا به کارام برسم  همه اش هم عقب می مونم.

۸-وای می خوام منفجر بشم.!!!!!!!!!!!!!!!!!یه نیمچه آشنایی داریم که من این خانمو در تمام عمرم یک بار دیده بودم تا اینکه ازدواج کردم آمدم اینجا ....این خانم هم همین جا زندگی میکنه در تمام این مدت هم ۲ بار خیلی رسمی رسمی همدیگر را دیدیم. دیروز زنگ زده به من حالو احوال مثلا بعد از نیم ساعت تعریف (شما بخونید : ترکیبی از ناله و غیبت) به من می گه : میشه شما هزار یورو برای من بفرستید؟ اول فکر کردم اشتباه می شنوم گفتم : من براتون ۱۰۰۰ یورو بفرستم؟ گفت: آره این هم شماره حساب پسرمه !!!!!!! گفتم: خانم فلانی من که خودم در حال حاضر کار نمی کنم بنابراین در آمدی هم ندارم .میگه: خوب به شوهرت بگو عزیزم!!!!!!! اون داره ...    حالا این شماره حسابو یاداشت بکن و به به من حتما خبرشو بده. من هم زنگ زدم به مامانم که بابا این کیه دیگه نه خواهشی نه چیزی.(.اینجور وقتها همه از دم خارجی و بی تعارف می شوند ).به ما مانم جریانو گفتم و گفتم من روم نمی شه شما بیا به این خانمه زنگ بزن و جریانو بگو .مامانم هم زنگ زده بود  ...خانمه فلانی گفته بود وای خدا مرگم بده من کی گفتم به شوهرش رو بندازه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا جالبیه قضیه اینه که این خانمه ۱۰۰ تا آشنا و فامیل اینجا داره و بچه های بزرگ داره و همه اش هم می گه خدا را شکر که ما نه اینجا کم داریم نه ایران....من روم نمی شه به این خانم بگم عکسهای دخترمو ببره ایران با خودش اونوقت........تقصیر خودمه خیلی به این فکر می کنم مزاحمتی در حد امکان برای کسی درست نکنم اون وقت ...........

۹- من برم چون بانوی کوچک ۶ ماهه من  می خواد همزمان با من تایپ کنه.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 6:8 PM توسط نوشا |

خوب من بعد از هزاران سال پیدایم شد. قصه نبودنم آنقدر مفصله که اینجا جاش نمی شه و دیگه اینکه خیلی اذیتم می کنه. بعد از زایمانم بیشتر از درد زایمان درد کشیدم! دخترکم خوبه و این تنها دلگرمیمه! عکسشم دوست ندارم اینجا بذارم بس که اینجا پر از خبرهای مربوط به سواستفاده از بچه هاس. چه فرقی می کنه که چه شکلیه مهم اینه که من عاشقشم.( خیلی دپرسیو به نظر میام؟) نه اینجوری نیست بعد از زایمانم به خاطر اشتباه یکی از ماما های نادون اینجا دچار چنان عفونتی شدم که هر لحظه اش مرگو از خدا خواستم در ضمن اینجا  در این موارد فقط میگن : sorry!!!!!!!!!!!!

امی الان ۵ ماهشه و کلی نه همه زمان منو ازم می گیره ولی دلی میبره  این پدر سوخته که از زمان و مکان فارغ می شم.توی این مدت به همه بلاگهای دوستان سر می زدم و از حال همه کم. بیش با خبر بودم.من سیگار مو سر جریان حاملگیم ترک کردم این وب گردیو نمی تونم کنار بذارم. توی این مدت یه بار هم ایران رفتم .مجبور شدم که برم با یه بچه فینقیلی بابام در اومد.

اینجا امی رو گذاشتم مهد دو روز در هفته. ایران که بودم فکر می کردم که رفاه اجتماعی در اینجا یه مسله ای هست که حل شده شاید خنده دار باشد اگه بگم من ۱   سا  له که توی لیست انتظار هستم برای مهد کودک و هنوز نزدیک خونمون جایی پیدا نکردم به ناچار میره یه نقطه دیگه از شهر . حالا چون من کار نم کنم همه اینجا دارند می ترکند که وای چه لوکس!!!!!!! چون هزینه مهد اینجا بالاست و مادر و پدر هم که هر دو کار می کنند ولی من به این دو روز محتاجم !!!چون از صبح تا شب با این بچه هستم و حتی ۱۰ دقیقه برای خودم ندارم....هیچ کس هم اینجاندارم که که حتی برای شرایط اضطراری امیو بهش بسپارم و به هیچ بنی بشری هم که اطمینان ندارم که بیاد بی بی سیتر بشه.پس مهد تنها راه حل منطقی بود ....مهدهای اینجا جالبند همه با کفش میان تو و بچه ها روی همون زمین می لولند و میگن انجوری بدن بچه مقاوم میشه............!!! حالا تا درسم شروع بشه همینه تا ببینم باید چکار کنم. من از اون تیپ آدمهایی  هستم که گیر که میدن به چیزی دیگه پدر   خودشونو  براش در می آرند در مورد امی هم همینطوره ولی من اگه برای خودم وقت نداشته باشم که یه ذره بتونم فکر کنم داغون می شم و این داغون شدن در شرایط فعلی اصلا به صرفه نیست و..بهتره همون مهد و جایگزین کنم. من از این به یعد زود به زود میام!!!۱

قربان همگی!!!!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 7:40 PM توسط نوشا |

مرسی از همه کسانی که به یادم بودند و حالمو پرسیدند. من خیلی مریضم و همه اش یه پام خونه هست یه پام بیمارستان. بعدا از خجالت همه در می آم.برام دعا کنید. چقدر دلم برای دوستهای اینجام تنگ شده.....
+ نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 10:49 AM توسط نوشا |

خدا را هزار بار شکر که دخترکم سالم و صحیح دنیا آمد.اسمشوامیتیس گذاشتیم و فکر می کنم چقدر خوشبختم که خداوند می ذاره این لذت عمیقو ببرم. به همه کسانی که این حسو تا به حال تجربه نکرده اند باید بگم یه چیزیه متفاوت با بقیه تجربه های زندگی آدم!بزرگ  عمیق  باور نکردنی  و خلاصه دیگه آخرشه! تا بعد.......
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 4:41 PM توسط نوشا |

هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که انتظاری بالاتر از زنگ زدن اونی که منتظرشی یا جواب چیزی که می خوای نتیجه اش را بدونی یا... چیزها ی به ظاهر با اهمیت هست.ولی هست و و جود داره اون هم دیدن موجودی هست که نیمی از او از تو شکل گرفته و هر لحظه دلت می خواد ببینیش.!!!!

 

- من هنوز در انتظار به سر می برم و نی نی کو چو لوی ما هنوز نیامده.در ۴۰ هفتگی هستم.

-باد باد ک بازو بالاخره خوندم اینقدر ازش شنیده بودم که انگار همه اش انتظار یه چیز خیلی خیلی خاصو داشتم.اینجا کتاب دوم همین نویسنده هم جز. ۱۰ کتاب پرفروش شده.

- این روزها خیلی می رم راه می رم و به خودم و آخرین روزهایی که فقط مسول خودم هستم فکر می کنم  . چه مسولیت بزرگی در راه دارم.

-همه اش برای خودم دعا می کنم که از پسش بر بیام.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 7:47 PM توسط نوشا |

بعضی وقتها فکر می کنم که من چرا دوست ایرانی ندارم.؟ ؟ من همیشه روابط عمومی خوبی داشتم. از ارتباط داشتن با مردم لذت می بردم.و لی اینجا خیلی خالی هستم. من از خود سانسوری ایرانیها ی اینجا درک درستی ندارم. بعضی وقتها بدم می آد که ایرانی هستم .به ترکها و مراکشیها که اینقدر هوای همدیگرو دارند حسودی می کنم.ما از ایرانی بودن اینجا دعوا های ناموسی   توی دیسکو ها و وراجیای بی اساسمونو  در مورد خصوصی ترین مسایل دیگران را یدک می کشیم .تا یه بابایی هم پیدا میشه میگه ایران اله بله....زودی بهش می پریم ما ۲۵۰۰ سال قدمت و پیشینه داریم.بابا داشتیم.حالا چی داریم؟؟؟؟؟؟؟ چند روز پیش یکی از من می پرسید میدونم فیلم بدون دخترم هرگز دروغه....ولی زن می تونه بدون اجازه همسرش از کشور خارج بشه یا نه؟ یا  مرد می تونه اجازه نده که زن تصمیصم بگیره کجا زندگی کنه؟ من هیچی نگفتم چون در کشور من ارث زن هنوز نصف مرد هست و شهادت یک زن در دادگاه  کافی نیست و و و و و و و و.........و اون یارویی که اینهارو می پرسید اینقدر عمیق در مود مسائل ما نمیدونست.     اگه اینها  که گفتم نمادی از و طن فروشیه  من ترجیح می دهم سکوت کنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 2:55 PM توسط نوشا |

من نمی دونم این نی نی کوچولوی ما چرا همه اش توی شکم مامانش سکسکه می گیره؟ هی شکمم می پره بالا و پایین!!!!!!!!!! نگرانش می شوم. هنوز نیامده نگرانی داره واسه خودش حسابی........
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 9:53 AM توسط نوشا |

دیروز یه جایی خوندم که شانس زنها مثل قطرات باران می مونه: یکیشون می چکه توی یه باغ پر از گل و باعث شعر سرودن و به به و چه چه میشه ...یکیشون هم می افته توی یه مرداب و تمام.!!!!!!!!!

دیروز یکی از دوستانم که برای مسافرت به ایران رفته بود و قرار بود که یک ماه پیش بر گرده و من هم نگرانش شده بودم چون هر چی تماس می گرفتم کسی جوابمو نم داد بهم از اونجا زنگ زد.چیزها یی گفت که باورش برام خیلی سخت بود.گفت شوهرش اونو تنها گذاشته اونجا و یواشکی تمام مدارک این خانم را هم برده و برگشته ! تمام این مدت اینها نگران بودند و با پلیس و این چیزها دنبال این به اصطلاح آقا می گشتند. ۱۵ روز بعد یه وکیلی زنگ می زنه که بیایید طلاق توافقیتونو امضا کنید چون این جریان از ۲ ماه پیش در جریان بوده!!!!!!!!!!!!حالا این خانم مونده ایران بدون شناسنامه..پاسپورت.کارت اقامت..وو   وای فکرش هم منو دیوانه می کنه و بعد از یک ماه که این خانم شوهره رو گیر می آره که این کارها چیه کردی ما که حتی یک بار هم با هم توی این زمانها با هم مشکل نداشتیم.گفته: چیه نامردی که در حقت نکردم توی خیبان بذارمت.گذاشتمت خونه پدر و مادرت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چه جوانمردی!!!!!!!!!!!

نتیجه اخلاقی: همیشه بی دعوا سر کردن هم خوب نیست!آدم باید حرفشو بزنه.

۱-از فکر حال و احوال این دوستم در نمیام.

۲- فکر کنید تمام ۳ ماه گذشته اش را در خوشی با هم بودند و یارو داشته نقشه می کشیده!!!!!!

۳- بچه عزیزم  حسابی اومده پایین و شاید زودتر از موعد دنیا بیاد.

۴-این روزها یه خانمی می آد کمکم برای کارهای خونه چند ساعتی.یک روز در هفته. این خانم محترم سنگین وزن ما اسمش پریسیلا ست. و منو یاد پریسیلای توی بر باد رفته می اندازه و از او گاندا آمده. فرقش با اون یکی پریسیلا این هست که اون یکی به شدت لاغر بود و این یکی به شدت چاق. ا گر هم زبونم لال از کاراش یه ایرادی بگیرم می زنه زیر گریه و من با این شکمم ....پول هم باید بدم و در نهایت کارو خودم انجام بدم.میگه توی اوگاندا شوهر و بچه داره و اینجا چون تنهایی اذیتش می کنه دوست پسر هم داره اون هم از نوع هلندیش!!!!!خلاصه آخرشه....

۵- خدایا عاقبت همه ما را خوش بگردان!

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:32 AM توسط نوشا |